چهار شعر از منصور اوجی

منصور اوجی

 

از آدمی جز خاک؟

چه می ماند از چشم ها، جز خاک؟

و از آن گونه ها جز خاک؟

و از آن کشیدگی انگشتان جز خاک؟

و از آن شلال؟

و از آن لبخند؟

و پیشانی بلند؟

 

و به یاد آر همه را

که از آدمی جز هیچ

 

و باد همه را می برد…

———

سلام بر عشق

و تو چه دانی گل چیست؟

و تو چه دانی زیبایی چیست؟

و تو چه دانی خواستن گل زیبایی چیست؟

گل زیبایی؟

و تو چه دانی غم چیست؟

 

و سلام بر گل غم تا صبح

و سلام بر گل غم تا شب

 

و سلام بر عشق!

———–

زایش بهار

عطری دارد تن

عطری من

عطری دارد حضور تن در عشق

عطری دارد سراسر خانه

عطری دارد جوانه در رستن

 

عطری دارد بهار در رگبار.

 

گفتم بهار کو؟

تابوتی در غروب نشانم داد

بر شانه‌های مردان

در شیون زنان

یا لاله‌ای که سرخ و سراسیمه رسته بود

از لای درز آن

شلاق باد و باران

بر بند گرده می خورد ، اما من

می بینم

سرخ و درشت

در هر دو سو نشسته سبکبال

چون آتشی جوان اند

یاقوت و ازغوان اند

در این مدار سورت سرما و خواب سنگ

می بینی اینچنین که شکفته است

در چله زمستان ؟

از تارهای رگبار

در کوچه های خاموش

سازی بساز ، بنواز

                         گلهای سرخ شیراز

                         خونابه خوردگان اند

 

Categories: ادبیات, شعر

Tagged as: , ,

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *