عباس کیارستمی؛ پیچیده، متین، استاد سینمای شاعرانه

عباس کیا رستمی در کن ۲۰۱۲ به همراه رین تاکاناشی بازیگر فیلم مثل یک عشق

در کن ۲۰۱۰ به همراه ژولیت پینوش

متن زیر ترجمه مقاله ایست که پیتر بردشاو منتقد سینمایی مجله گاردین پس از مرگ عباس کیارستمی در باره این فیلمساز بلند آوازه ایرانی و سینمای او نوشته است. این مقاله روز درگذشت کیارستمی در سایت خبرگزاری مهر به طور گزینشی ترجمه شده و بخش های مهم مقاله به ویژه موضوع نگاه انتقادی کیارستمی به جامعه ایران و مسائل زنان در فیلم ده را نادیده گرفته است. در نگاه بردشاو،  فیلم ده با ساختاری نو به خصوص از منظر روایت، فیلمی است که کیارستمی در آن به نقد فمنیستی جامعه اش می پردازد/ گاهنگ

پیتر بردشاو/ گاردین
ترجمه، سام احسنی

 

عباس کیارستمی کارگردان مولف سینمای ایران در ۷۶ سالگی چشم از جهان فرو بست. او که متخصص در یک سینمای رئالیست تمثیلی بود با وجود ظاهر ساده ی فیلم هایش، یکی از بزرگترین کارگردان های زمان ما بود.
عباس کیا رستمی جادوگر به تصویر کشیدن ظرافت روابط انسانی بود، فیلم سازی که داستانهای او در این دنیا اتفاق می افتند ولی گویی از جهان دیگرند. فیلم های او به آسانی معانی خود را آشکار نمی کنند و انباشته اند از احساسات ناب؛ او با طنز خاص خود احساسات را در مقابل هم قرار می دهد و رودر رویی آنها را به تصویر می کشد.
کیارستمی پایه گذاز سینمای واقع گرایی تمثیلی ست، فیلم های او اغلب در مورد کودکان است. او این زبان را ابداع کرد تا محدودیت های موجود در کشورش را دور بزند، او به کشورش وفادار ماند و حاضر به ترک آن نشد اما فیلم سازهایی مانند محمد رسول اف و جعفر پناهی که به نقض حقوق بشر در ایران به طور جدی اعتراض کردند مجبور به ترک ایران شدند. اما او از سیاست چشم پوشی هم نکرد، در فیلم “ده“(۲۰۰۲) او با دو دوربین نصب شده در یک تاکسی که راننده ای زن داشت رفتار زشت برخی مردان علیه یک راننده ی زن را به تصویر می کشد. این خود نگاهی فمینیستی به جامعه ایست که راننده ی زن بودن در آن برای برخی مردان توهین محسوب می شود.
او به خوبی سینمای خود را می شناسد و همینطور بر تاثیر خود بر جامعه به عنوان یک چهره ی شناخته شده آگاه است. او سه گانه ای دارد که به اصطلاح سه گانه ی کوکر نامیده می شود چرا که داستان سه فیلم در اطراف روستایی به نام کوکر اتفاق می افتند. در فیلم اول(خانه ی دوست کجاست؟) پسر بچه ای از روستای کوکر به روستای دیگری می رود تا دفتر مشق هم کلاسیش را به او برساند، در فیلم دوم (زندگی و دیگر هیچ) کارگردان به دنبال آنست که دریابد آن دو کودک که در فیلم اول از آنها بازی گرفته بود از زلزله ی مهیب شمال ایران جان به در برده اند یانه. و در فیلم سوم(زیر دختان زیتون) او یک کارگردان را به تصویر می کشد که در حال برداشت یک صحنه از فیلم دوم از این مجموعه است تا اهمیت ان را پررنگ کند.
فیلم های کیا رستمی می توانند مبهم و گیج کننده باشند و حتی شاید خسته کننده اما در عین حال بسیار متمایز اند و همیشه بیننده را فریب می دهند. به نظر من شاهکار کیا رستمی فیلم طعم گیلاس(۱۹۹۷) است، این فیلم به طرز عجیبی در تسخیر یک نوع زیبایی اخلاقیست. فیلم مردی لاغر اندام را در میانسالی به تصویر می کشد که در بازار کارگرهای تهران به دنبال کسی می گردد که برای او بیل بزند و از او سئوال اضافی نپرسد.
این مرد قصد خود کشی دارد و می خواهد با بلعیدن تعدادی قرص جان خودرا بگیرد ولی نیاز به کسی دارد که بعد از مرگش، او را دفن کند: خواسته ای که پس از ابرازش ترس به دل افراد می اندازد. چرا که از غریبه ها می خواهد به نوعی در جنایت علیه او شریک شوند. افرادی سعی در منصرف کردن او با وی سخن می گویند، تا اورا محسور لذت های کوچک این جهان پست کنند. مانند طعم یک گیلاس.
این فیلم دارای یکی از شاخصه های کیا رستمی ست، او شیفته ی گفتگو های طولانی در ماشین است، گفتگو هایی در مکانی(داخل خودرو) اتفاق می افتند که نه کاملا خصوصی و نه کاملا عمومی است به همین دلیل در یک نگاه میزان بیشتری از یک شخصیت را بر ملا می کند. مثل فیلم ده، گفتگو در ماشین بعضی اوقات می تواند در یک مکان واقعی مانند خیابان یک شهر ضبط شود ولی دور از چشم مقاماتی که ممکن است جلوی فیلم برداری تو را بگیرند.
کیارستمی یکی از شاخص ترین مولفه های خودرا در این فیلم به نمایش می گذارد، فیلم برداری از زاویه ی دید یکی از مخاطبین صحبت، و دیدن این برای اولین بار کمی گیج کننده است. شاید کارگردان های بزرگ محق به حرکات غیر عادی خود هستند در صورتی که این برای یک کارگردان عادی خطا به شمار می رود. به طوری که “گودار” ممکن است با یک برداشت متوسط از کل یک صحنه بگذرد، بدون گفتگو و با دید کامل بر صحنه، به همین صورت کیارستمی “برداشت معکوس” در دیالوگ را منسوخ کرد، او صحنه هایی نشان می دهد که در آن یک کاراکتر از دیگری سئوالی می پرسد ولی دوربین بر چهره ی کارکتر اول باقی می ماند و جواب را می شنود.
این یک زیبایی غریب است، بخشی ازتکنیک آشنایی زدایی کیارستمی.(مخصوصا این گفتار در فیلم ای بی سی آفریقا سال ۲۰۰۱ وقتی که خود کیا رستمی در جلوی دوربین حاضر می شود و فیلمی مستند در مورد کودکان مبتلا به ایدز می سازد و با مردم غرب که می خواهند از آفریکا کودک به سرپرستی بگیرند صحبت می کند.)
در طعم گیلاس ما هرگز نمی فهمیم که چرا کاراکتر داستان قصد دارد خود را بکشد و حتی خودش هم نمی داند به این ترتیب فیلم برعکس معمول احساس هم دردی و غم را وارد نمی کند. مساله این است که صرفا او به عمل خود کشی علاقه ندارد بلکه تنها می خواهد که دیگر وجود نداشته باشد. او نمی خواهد دیگران بدانند که خود را کشته بلکه فقط می خواهد که محو گردد و این تراژی/کمدی که او سعی می کند کسی را پیدا کند که با همه ی غیر قانونی بودن عمل، او رادفن کند خود درد و رنج اورا پررنگ می کند.
این فیلم با هر کسی که طعم افسردگی را چشیده باشد به روشنی سخن می گوید. این اثریست مانند “شهردار کاستربریج”( Michael Henchard 1886) که در انتهای آن او با غرور ابراز می کند که هیچ کس نباید اورا به خاطر بیاورد.
بعضی از فیلم های کیارستمی که در خارج از ایران ساخته شده کمتر مورد توجه من است. در “کپی برابر اصل”(۲۰۱۰) که در ایتالیا فیلم برداری شد، ویلیام شیمل نقش یک نویسنده ی معروف را بازی می کند و ژولیت پینوش نقش زنی را که قرار شده شهر را به این نویسنده نشان بدهد-بین این دو ارتباط عجیبی شکل می گیرد– به نحوی که  روابط آنها با مانند زن و مردی است که همسر یکدیگرند.
از زمان سه گانه ی کوکر فیلم های کیارستمی اگر در تم داستانی او ساخته شده باشند گرچه ساکن و ساختگی ولی جذاب بوده اند و کیارستمی به این متد خاص خود علاقه داشت. همچون فیلم “مثل یک عشق“(۲۰۱۲) که در آن یک دخترزیبا و جوان ژاپنی که به شغل اسکورت(روسپی) مشغول است توسط یک پیر مرد سالخورده ولی تحصیل کرده اجاره می شود: یک داستان زیبا و جذاب و به طرز عجیبی بدون پایان  می یابد. به نحوی که فیلم ساز از ما دعوت می کند تا خودمان تجسم کنیم که این موقعیت چگونه می تواند پایان یابد.
در ابتدای فیلم باد ما را خواهد برد گروه فیلم برداری را می بینیم که در ماشین خود در یک منظره ی لخت در حرکت اند: جاده ای مارپیچ و طولانی در امتداد آن یک درخت تنها، صحنه ای مانند مکان های “ساموئل بکت” که کیا رستمی در فیلم طعم گیلاس از آن استفاده کرد.
در راه دهکده گم شده اند و گمان می کردند که باید نزدیک به این درخت باشد. در این جا خود فیلم ساز شعر “نشانی” از سهراب سپری را زمزمه می کند: نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است… این لحظه ی شعرگونه، ملایم، روحانی، در عین حال تیز بینانه، کنایه آمیز، مثل نیش تیز یک سوزن است. این گونه بود سینمای شاعرانه ی عباس کیا رستمی.
پیتر بردشاو
منبع گاردین
ترجمه سام احسنی

برچسب خورده : , , . Bookmark the پیوند یکتا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *